سارا عصر اومد خونمون وقتی در حال پیتزا پیراشکی خوردن بودیم
نگار حرفی درباره ع زد اصلا خیلی ریختم بهم حس کردم با تموم سلول هام ازش متنفرم
بعدش سارا و نگلر درباره یه وبی حرف زدن گفتن ک نرو معتادش میشی اما من
پیداش کردم و میخوندمش :/
ای خدای من!!!
چقدر ترسناکه عاشقی.........
چقدر ترسناکه اعتماد........
چقدر عجیببم ما آدما......
چقدر بعضی وقتا رسالتموم یادمون میره......
چقدر بعضی وقتا ارزش انسان بودنمون رو میبریم زیر سوال.........
:/
برچسب:
نویسنده: یونا کاشفی